هستم ؛ پس میروم رقصان

512e-thumb

نوشته شده  ساعت ۳ صبح ۱۸ اسفند ۱۳۸۶ در شرایط روحی افتضاح با تکرار آهنگ Enigma – Gravity Of Love

می خواهم به مزارم بیایید ؛ من به راز آفرینش انسان پی بردم ؛ همان حضور است که پدرم گاه گاهی می گفت باش ، برای دیگران باش . که چندیست غبار دین ما را چکانده است از بودن ، از شدن . به راستی چه باید از من بماند که ماندگار باشد ؟

زدودم هر چه عادت بود ، فطرت پاکم را دینم کردم . فطرت ؛ این پر ققنوس دعوت شدگان به بازی زندگی . مسیر پیچ خردۀ زندگی را از دور دست دیدم ؛ سیر تکاملم را در پستی ها ، بلندی ها . چند قدمی برداشتم ، راه میرفتم به ناچار ، بی اراده … زمان قدمهایم بودند . سخت بود ، مسیرها زیاد . به جادۀ زندگیم متفاوت نگریستم ، خدا مرا هم به بازی دعوت کرده بود بازی با زمانی محدود برای ایجاد بودن ، برای رسیدنم به اوج ، برای به جا گذاشتن خاطرات خود ساخنه ام با روزگار . مسیر را زمزمه می کردم " هستم ؛ پس میروم رقصان " . میروم رقصان چون میدانم طراح هوایم را دارد . نشانه ها ، درکشان می کردم ، چه نیازی بود به تقلید ؟ هرچه بود تجربه بود و این است آن بازی مرتاض پرور روزگار . دیدم کسانی گوسفند وار به دنبال ریش سفیدشان راه دره پیش می گرفتند ، دیدم پسر بچه ای گناهش را با آب می شست ، دیدم  گزمه ی قبیله ای نشانه صاتع می کرد از خود ؛ دیدم پسری لبان شیطان را می بوسید و به خدا نزدیک می شد ؛ دیدم کسانی که به خیالشان به بازی گرفته شده بودند چه زود خوار شدند می دیدم مادرانی که دست فرزندان گرفته و راهی سیاهی می شوند ؛ دیدم بلای کسانی که می گفتند :" خواهی نخواهی مسیر طی می شود راهی شو" و اینان چه مشقت بار و رسوا طی می کردند این مسیر رقصان ما را ؛ دیدم کسانی به خیال اینکه طراح هدایتشان می کند سالها ایستادند ؛ دخترکی را دیدم به بازی ، پاهایش را فقط روی امتداد خط میانی زندگی می گذاشت ؛ پیر مردی دیدم سالها زیر یک پارچۀ سبز گره خورده به انتظار نشسته بود…

از زیر کفن و طاقه شال شیون فرزندانم را حس میکنم ، صدای مردمی که کاش باز هم به مزارم بیایند می خواهم به دخترم که شیون میزند بگویم که دیگر نخواهد که تنهایشان نگذارم . صدایی نمی شنوم ، آخرین صدا صدای تله خاک آخر بود روی لحد . سکوت محض . سیاهی مطلق . چقدر فاصله است این عمق از زیر پاهایمان تا  روشنایی و  بودن . چشمهایم را بستم تا بتوانم فضایی که چند متری بالا سرم است را تصور کنم ؛ فرزندانم را ، صورت زیبای همسرم را … حالا دیگر تنهایی مادر و پدرم را به خوبی حس می کنم . زمان را نمی دانستم ولی حس می کنم کسانی هنوز برایم گریه می کنند و این تنها حس زیبای من است ، این تجلی بودن من است ، خاطراتم را بجا گذاشته ام ، می دانم کسانی هستند که برایشان ماندگارم . چشمانم را روی هم می فشرم ؛ افسار افکارم دستم نیست . روی دامنۀ کوه هستم انگار ؛ زمان به سرعت می گذرد ، کسی از دور دست می آید ، رقصان می آید به سختی از سنگها و خارهای کوه بالا . چیزی زمزمه میکند : "هستم ؛ پس میروم رقصان "  …

می خواهم به مزارم بیایید ؛ من راز آفرینش انسان را پی بردم همان حضور بود که پدرم گاه گاهی می گفت باش ، برای دیگران باش.

پ ن :

- از ۳۶۰ که اومدم بیرون با خودم هیچی نیاورده بودم اینجا. این پست اینجاس به نمایندگی از ۳۲ تا پستی که اونجاس.

- گاهی وقتا یه آهنگ چقدر تأثیر میذاره رو آدم …

- هر بار این پستم رو می خونم یه پله به خودم نزدیک میشم.

اطلاعات این پست
تاریخ نگارش : جمعه ۲۱ فروردین ۱۳۸۸ ساعت ۲:۵۸ ب.ظ
نویسنده : مسیح
تعداد بازدید : 124 بازدید
مطلب قبلی :
مطلب بعدی :
پست های بلاگ را از طریق فید دنبال کنید.
نظرات ( ۹ نظر )
    نازی :

    ” و درد
    که این بار پیش از زخم آمده بود
    آنقدر در خانه ماند تا خواهرم شد
    با چرک پرده ها
    با چروک پیشانی دیوار
    کنار آمدیم
    و نن دادیم به تیک تاک عقربه ها یی
    که تکه تکه مان کردند
    پس زندگی همین قدر بود ؟
    انگشت اشاره یی به دور دست ؟
    برفی که سال ها بیاید و ننشیند ؟
    و عمر که هر شب از دری مخفی می آید
    با چا قویی کُند !!!! “

    [پاسخ]

    سین :

    آدمـا تو شرایط مختلف واکنش های مختلفی هم از خودشون نشون میدن . این شرایط خواه توی یه لحظه حادث بشن ،‌ خواه یه برهه ای از زندگی آدم رو در بر بگیره و با فرسایش ، روح آدم رو صیقل بده – یا خش بندازه – فرقی نمیکنه . عکس العمل تو ، تو رو از اون یکی متمایز می کنه . تو رو توی این بازی پیچیده ، برجسته تر می کنه و باعث میشه که من نوعی پیش خودم بگم این مسیح دوست منه ها… و از این جهت به خودم ببالم. چرا ؟ چون آدمای متفاوت ، هستن که دیدگاه تو رو نسبت به دنیای اطرافت باز تر می کنن . وگرنه انسان های عادی که سرگرم روزمرگی شون هستن و با همین سرگرمی شون هم میمیرن . وه… بیخیال اصلن !
    .
    راستی‌ ؟ اگه بخوام چکیده نظرم رو نسبت به پستـت بگم این جمله رو میگم ( میخواستم همین الان بذارم بخش جملات قصار که این پست رو آپ کردی‌ و … ) :

    عظمت خدا و درک این عظمت ، برای هر انسان به اندازه ی سقف آرزوهایی که از خدا میخواد .
    یا
    خدای تو به همون اندازه بزرگه که تو فکر میکنی . خدای دیگری به اندازه ی تفکر خودش .
    .
    .
    .
    مرسی از مسیح ؛
    که بعضی از قسمت های مغز آدم رو قلقلک میده…

    [پاسخ]

    neda :

    aval begam ke sooti dadam yadam raf vaqte win rikhtan farsi ham berizam [Big grin] shomA be room naiArin [Tangue]
    khoshA AnAn ke in rAh rA yaftAnd
    khosh tar AnAn ke in rAh rA raqsAn be maqsad resAnidand
    boodand o hastand kasAni ke hattA vojode masir rA AgAh nistand o nakhAhand bood, hastand goosfandAni ke be vadeie khorAki behtAr az asl qAfel mi shavand , hastand besyAry ke 2qadam mAnde be sobh jA mizanand,
    khodam nemidoonam …gAhi bad joor tavahomAi barmidAram ya hess mikonam roshane roshanm yA 180 daraje oonvar tar ! (too qalbe tAriki) fek mikonam khodA hamamoono doost dare ke be Akhare mosAbeqash beresim , doost dare be hamamoon jAieze bede amma… nemidunam shAiad khieli vaqtA hattA tavahpm mizanam ke khodA hanuz doosam dAre?! nemikhAm fekrAye bad konam , chon shab khAbAie bad miBnam [Tangue] pas biA be chizAie khoob fek konim

    [پاسخ]

    neda :

    rAsT masih , toro hichkas farAmoosh nemikone! to yAdegAry dAri bas yAd kardanio b eyAd mAndani… bAshad ke tarhe qAlie zendegie hameie mA uniqe bAshe [Big grin]

    [پاسخ]

    NA[2] :X:X :

    find the one who’ll guide you to the LIMITS of your choice

    این پستت خود ۳۲ ِ [Love]

    [پاسخ]

    [m]arya[m] :

    من هیچ حس خوبی نسبت به این پست ندارم…
    من چشم دیدن مسیح نا امید/مسیح غمگین/مسیح تو فکر/مسیحی که داره درد می کشه رو ندارم…
    و دیگر هیچ… [Raised eyebrow]

    [پاسخ]

    [m]arya[m] :

    اگرم اومدم فقط اومدم که یاداور بشم…
    .
    .
    .
    .
    .
    .
    .
    .
    صاتع نه داداش [Blushiing] ساطع [Tangue]

    [پاسخ]

    نازی :

    مریم راس می گه ساطع بابا جون [Laughing+] [Laughing+]

    [پاسخ]

    [m]arya[m] :

    راست می گی نازی [Surprized] ؟یعنی جواب من درست بود [Surprized] ؟یوووهوووو هاهاهاها [Party] [Hug] [2a] [Happy] [Aplause] [Vix] .داداش مسیحم ایس پکمو مخلصم.هیچ خبری تو این چند روزه انقدر خوشحالم نکرده بود [Happy] [Happy] [Happy] .

    [پاسخ]

شما می توانید با RSS نظرات این پست را دنبال کنید.
خواندن این پست شما را در عوض کردن عکستان در قسمت نظرات ( Avatar ) کمک خواهد کرد.
اگر به نظر شما پاسخی داده شود به صورت خودکار ایمیلی حاوی کامنت شما و جواب آن برای شما ارسال خواهد شد.

[shhh] [pray] [ooofz] [ookh] [nahaa] [kiss] [hih] [chemdoonam] [blah] [bi jolo] [Yawn] [Worried] [Wink] [Waiting] [Vix] [Timeout] [Thinking] [Tangue] [Surprized] [Straighte] [Soot] [Smug] [Sleepy] [Sigh] [Sick] [Sad] [Raised eyebrow] [Party] [Not Talking] [Nerd] [Nailbiting] [Love] [Loser] [Liar] [Laughing] [Laughing+] [Hug] [Happy] [Flower] [Drooling] [Doh] [Doa] [Devil] [Day dreaming] [Crying] [Cool] [Confused] [Chiken] [Broken heart] [Borro] [Blushiing] [Big grin] [Batting] [At wits end] [Aplause] [Angel] [-] [+]